الملا فتح الله الكاشاني
72
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
بينداخت حق سبحانه هر سه سنگ را يكى گردانيد و باد را امر كرد تا آن سنگ را ميبرد تا بميان خود جالوت آمده فرو رفت و از سر و گلو و شكم وى بگذشت و از مقعدش بيرون رفت پس داود بيامد و بالاى جالوت بگرفت و ميكشيد تا نزد طالوت آورد مسلمانان شاد شدند و داود را دعا كردند و چون به شهر آمد داود طالوت را گفت بوعدهء كه دادهء وفا كن و وام عهدى كه بستهء از گردن خود ادا كن گفت تو ميخواهى كه بى صداق دختر خود را نامزد تو كنم تعيين صداق كن تا دختر را به تو دهم گفت من چيزى ندارم كه بصداق دختر تو دهم طالوت گفت من از تو مالى نميخواهم ليكن چون مرد كارزارى و ما را در اين كوهسار دشمنان بسيار هستند اغلف يعنى ختنه ناكرده هر گاه كه دويست مرد از ايشان بكشى و غلفهء ايشان را نزد من آرى من دختر و ملك را به تو دهم داود متوجه آن موضع شد و هر كه را از ايشان كه ميكشت غلفهء او را ميبريد و در رشته ميكرد تا دويست غلفه را در رشته كرده نزد طالوت آورد طالوت دختر خود را و انگشترى مملكت دارى را به دو داد او بر تخت نشست و طريقهء عدل مرعى داشته همهء مردمان مطيع او شدند و بعد از هفت سال از هلاك جالوت تمام پادشاهى بر او مسلم شد و ذلك قوله * ( وَآتاه اللَّه الْمُلْكَ ) * و عطا كرد خدا داود را بعد از قتل جالوت پادشاهى * ( وَالْحِكْمَةَ ) * و داد او را حكمت يعنى نبوت يا زبور * ( وَعَلَّمَه ) * و بياموزانيد او را * ( مِمَّا يَشاءُ ) * از آنچه خواست و آن علمى است كه پيغمبران را به كار آيد يعنى علم و دين و گويند صنعت زره گرى بود بدون اعانت آتش كه وَعَلَّمْناه صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مرويست كه هر روز سه درع را ساختى و هر درعى را به مبلغ كثير فروختى و از آن ممر مالى عظيم جمع كرد و يا مراد دانستن زبان مرغان و ساير دواب بود و يا علم الحان و اصوات حسنه و نغمات لذيذه در خبر است كه چون زبور خواندى وحوش و طيور و سباع بر در صومعهء او بايستادندى و مرغان بر بالاى سر او پرها در هم گستردندى بر وجهى و إله حسن صوت او شدندى كه از غايت بيهوشى اگر كسى خواستى ايشان را بگرفتى و آب رونده و باد وزنده از استماع آواز او بر جاى خود ماندى و حركت نكردى ضحاك از ابن عباس نقلكرده كه مراد از اين علم سلسلهء بود كه حق تعالى از براى او از آسمان فرو مىگذاشت در روز حكم تا هر كه محق بودى دست او بدان رسيدى و اگر مبطل بودى هر چند جهد كردى دست او بدان نرسيدى و چون از آسمان حكمى نازل شدى آن سلسله به حركت در آمدى و از او آواز آمدى داود آن حكم را بدانستى سر آن سلسله بمجره بسته بود و آخر آن به بالاى سر داود رسيده و محكمى آن بمثابهء آهن بود و رنگش مانند آتش و حلقه هاى آن گرد بود و موصل بجواهر و لؤلؤتر و تازه هر مريضى و عليلى كه دست در آن زدى فى الحال شفا يافتى حاصل كه آن سلسله در عهد او بجاى